خرید بک لینک

درباره سایت

عشق به کمال

امکانات وب

کی کند دل خوش به حیلتهایِ کَش آنکــــه بیند حیلۀ حق بر سرش؟ (1057/2)

او درون دام و دامی می نهـــــد جانِ تو نی آن جَهَد،نی این جهد (1058/2)

گـــــــــر بروید،ور بریزد صد گیاه عاقبت بــــــــر روید آن کِشتۀ اِله (1059/2)

کشت نو کارنــــــد بر کَشتِ نخست این دوم فانیست و آن اوّل دُرُســــــت (1060/2)

تخم اوّل مفصل و بگـــزیده است تخم ثانی فاسـد و پوسیده است (1061/2)

کسانی که تدبیرهای خداوند را درک کرده اند و آنرا بر حیله های خود غالب می بیننـد هیچ وقت بر حیله ها و تدبیرهای خود تکیه نمی کنند و از تدبیرهای خودشان نیـــــز مغرور نمی شوند زیرا که تدبیر بزرگ تری را در بالای سر خود می بینند . ما در حقیقت شکار شـده ی خداوند هسنیم و لذا درون دام خداوند هستیم و با این وجود دامی دگـــر را کار می گذاریم که آن دام تدبیرهای خودمان هست و بجان تو سوگند که مگر می توانی از دامی کــــــــــه خداوند قرار داده فرار کنی و یاحتی از دامی که خودت قرار دادی در درون دام خــداوند نجات یابی. اگر گیاهی رویش نماید و رشد کند و اگر گیاهی خزان کند و خشک شــود در عاقبت آن گیاهی میماند که خداوند کشت نموده . پس اگر از وجود انسان هوشمندی فعلی صادر شد و آن فعل مفید بود آن فعل ما نبوده بل که از خداوند صادر شــــده . کاشتن کشت نو ، همان تدبیرهایی است کـه ما انجام می دهیم و این کاشت دوم فانی بوده ولی آن کاشـت اولی درست است ،کشت اوّل کـــــــــه همان مشیّت و تقدیر و تدبیر خداوند است جامع و برگزیده بوده ولی بذر دوم که خودمان کاشتیم فاســــــد و پوسیده است .کشت اول همان تقدیر ازلی است .

افکن این تدبیر خود را پیشِ دوست گـر چه تدبیرت هم از تدبیرِ اوست (1062/2)

کار آن دارد که حقّ افراشتست آخِر آن روید کـــــه اوّل کاشتست (1063/2)

هـــــر چه کاری،از برای او بکار چون اســـیرِ دوستی آن دوستدار (1064/2)

گِــــــردِ نَفسِ دُزد و کارِ او مپیچ هر چه آن نِه کارِ حق، هیچست هیچ (1065/2)

پیش از آنکــه روزِ دین پیدا شود نزدِ مالک دزدِ شب رســــوا شود (1066/2)

رختِ دزدیده به تدبــــیر و فنش مانده روزِ داوری بـــــــــر گردنش (1067/2)

این تدبیر خود را در مقابل تدبیر خداوند بدور افکن و اهمیتی برایش قائل مشو ، اگــر چه آن تدبیر خودت نیز از تدبیر د تقدیر خداوند است ، آن کاری ارزش و اعتبار دارد که خداوند آنرا بر پا داشته و در نهایت هم همان چیزی رویش می یابد که خداوند آنرا خواسته باشـد و از اوّل آنرا کاشته است . هر کاری که انجام می دهی برای خداوند انجام بده بدون آنکــــــــه توقع پاداش داشته باشی ، زیرا ای دوستدار خدا تو اسیرِ دوستی او هستی . بر گرد نفسِ اماره ای که دزد است و بر گرد کار وی مپیچ ، هر آنچه که کار حق نباشد هیچ است و بی ارزش ،پیش از آنکه روز رستاخیز که روز حساب پیدا شود و آن روز فرا رسد نــزد خداوند دزد شب را رسوا می شود ،آن کسی که دسائل مردم را با هــــــر فن و ترفتدی دزدیده است در روز حساب و کتاب بر گردنش خواهد بود .

صـد هزاران عقل با هم بر جَهَند تا به غیرِ دامِ او دامی نهنــــــــــد (1068/2)

دامِ خود را سخت تر یابند و بس کی نمایــــــــد قوِتی با باد خَس؟ (1069/2)

گـــــر تو گوئی فایدۀ هستی چه بود در سئوالت فایده هست ای عـنود (1070/2)

گــــر ندارد این سئوالت فایــــده چه شنویم این را عَبَث بی عایده؟ (1071/2)

ور سئوالت را بی فایِـدِه هاست پس جهان بی فایده آخِر چراست؟ (1072/2)

ور جهان از یک جهت بی فایده ست از جهتهایِ دگـــــــر پر عایده ست (1073/2)

فایدۀ تو گـــر مـــرا فایِدِه نیست مر ترا چون فایده ست از وی مه ایست (1074/2)

صد هزاران عقل که با هم متحد شوند تا بغیر از دام خداوند دامی نهنــد ، دام خود را خیلی سخت تر خواهند دید ، بدون تردید این دام در مقابل دام خداوند کجا می توانـد قوّتی داشته باشد؟ همچنانکه خس در مقابل باد قوّتی نخواهد داشت . اگر تو در نهاد خودت می پنداری که فایده ی هستی چیست و تأثیری ندارد ، ای ستیزه جو بدان که همه چیز در تقدیر الهی هست و بدان که فایده دارد ، همین سئوالت باعث اندیشه کردن تو می شود و اگــــــر این سئوال ها فایده ای ندارد در اینصورت شنیدن سئوالی که فایده ندارد هم عبث و بی هـــوده است و اگر سئوالت فایده های زیادی دارد ، پس جهان هستی فی فایده آخر چرا باید باشد ؟ و اگر جهان از یک جهت بی فایده باشد از جهت های دیگر پُر خروجی و ســــود خواهد بود ، هر چند ماهیّت این فایده برای انسان قابل تصوّر نیست ولی وجودش قابل پذیـــرش است ، فایده ی تو اگر برای من فایده ای نداشــته باشـــــد تو آنـــرا مه ای دانسته و بگوئی جهان هستی بی فایده است .

حُسنِ یوسف عالمی را فایده گـر چه بر اِخوان عبث بُد زایده (1075/2)

لحنِ داوودی چنان محبوب بود لیک بر محــروم بانگِ چوب بود (1076/2)

آبِ نیل از آبِ حیوان بُد فــزون لیک بر محروم و مُنکِر بود خون (1077/2)

هست بر مؤمن شهیـدی زندگی بـــر منافق مردنست و ژندگی (1078/2)

همانطوریکـــــه حُسنِ یوسف عالمی را فایده بود امّا این حُسن بـــــــرای برادرانش به دلیل حسادت بیهوده و زحمت بود و چیزی را که تو فایده می پنداری ممکن است برای دیگــــران ضرر بحساب آید و یا بر خلاف آن ، کما اینکــــــــه زیبائی یوسف برای وی فایده داشت ولی برادرانش زیبائی حسادت می کردند . خوش صدائی داوود کــــه دلنشین و محبوب بود ولی برای محروم از ذوق صـــدای چوب بود ، آب رود نیل از آب حیات هم یسش تر حیاتبخش بود ولی برای مُنکِر و محروم خون بود ، زیرا همه ی تعقیب کنندگانش کُشته شـدند ، شهادت برای آنکه ایمان دارد زندگی است امّا برای منافق فقط مرگ و پوسیدن هست . (در ادامــه خواهد گفت که قوت اصلی انسان نور خداست ولی انسان از آن غافل است و نور خدا صـد البته غذای خاصان است که شهیدان هم روزیشان نزد خداوند است کـــــه خوردنش نیاز به دهان ندارد ..)

چیست در عالم بگو یک نعمتی کــــــــه نه محرومند از وی امّتی؟ (1079/2)

گاو و خر را فایده چه در شَکَـــر هست هر جان را یکی قُوتی دگـر (1080/2)

لیک گـــر آن قوت بر وی عارضیست پس نصیحت کردن او را رایضیست (1081/2)

چون کسی کو از مرض گِل داشت دوست گـــر چه پندارد که آن خود قُوتِ اوست (1082/2)

قُوتِ اصلی را فراموش کــــرده است روی در قُوتِ مـــــرض آورده است (1083/2)

نوش را بگـذاشته سَک خورده است قُوتِ علّت را چو چربش کــــــرده است (1084/2)

قُوتِ اصلیّ بشــــر نورِ خداست قُوتِ حیوانی مرورا ناســـــــزاست (1085/2)

یک نعمتی را در عالم بگو که گروهی از مردمان از آن محروم نیستند ، گاو و خر چه بهره ای از شکر خواهند بُرد ؟ زیرا هر جانداری غذای جداگانه دارد ، اگرآدمی به غذائی کــه عارضی است روی آورد نصیحت کردن وی مؤثر واقع می شود و تربیت می کند ، همچنانکــه کسی گِلخوار بود و گِل خواری را دوست داشت می پنــــــدارد آن گِل خوردن کار درستی است و حتی غدای خوبی خواهد بود ، او غذای اصلی را فراموش کـــــــرده است و به غذائی روی آورده که برایش بیماری زاست ، نوش و شهد را کــــنار گذاشته و بجایش سم می خورد و غذای بیماریزا را با توأم با چربی می خورد و گمان کرده نیروزاست . قُوتِ اصلی بشـــــر نورِ خداست و قُوتِ حیوانی که همان غذای نفسانی و شهوانی است شایسته انسان نیست.

قوت بمعنی غذا . جان در این بیت بمعنی جاندار . مرورا یعنی مر او را . رایضی مستفاد از کلمه ی رایض بمعنی تربیت کردن( اسب ) .

لیک از علّت درین افتــــــاد دل کــه خورد او روز و شب زین آب و گِل (1086/2)

روی زرد و پای سُست و دل سبک کــــــو غذای والسّما ذاتِ الحُبُک (1087/2)

آن غذایِ خاصـــــگانِ دولتست خوردن آن بی گلــــــــــو آلتست (1088/2)

شد غذای آفتـــاب از نورِ عرش مر حسود و دیو را از دودِ فـــرش (1089/2)

در شهیدان یُرزَقُون فــرمود حق آن غذا را نی دهان بُد، نی طَبَق (1090/2)

" و السّما ذاتِ الحُبُک " اشاره به آیه ی 7 سوره ذاریات " سوگند به آسمان کـــــه دارای راه هاست " . " یُرزَقَون " اشاره است به آیه 169 سوره آل عمران، یعنی رزق و روزی داده می شود . علت در این بیت بمعنی بیماری است .

امّا دل انسان بدین سبب بیمار شده که غذای اصلیش که نور الهی بوده را فراموش نموده و روز و شب به خوردن غذای حیوانی مشغول است کــه به همین علت رویش زرد و پاهایش سُست و دل پریشان و نگران است و انسانی که از غذای حیوانی لذت می برد همچون گِل خواریست که نور الهی برایش میسر نمی شود و این آسمانِ دل صاحبِ راه هائیست که آن راهها همه به حق منتهی می گردد . آن غذای نور خداوندی به خاصان یا همان برگـــزیدگان دولت بی نیاز تعلق دارد که خوردن آن غذا نه به گلو و نه به اسباب خوردن نیاز دارد کــه آنان همچون شهیدانِ نفس اماره " نزد خداوند ارتزاق " می کننـــد غذای آفتاب هم از نور روشن آسمان است همانطوری که غذای حسود و شیطان نیز از دود تیرگی زمین است . شهیدانی کــــه نفس اماره را کُشته اند و زنده هستند نزد خداوند از نور الهی رزق و روزی دارند و نـه نیازی به دهان دارند و نه طبق .

ادامه دارد ..........

برچسب: نویسنده: طاها قاسمی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 11:38

صفحه بندی