خرید بک لینک

درباره سایت

عشق به کمال

امکانات وب

مشرق خورشید برجِ قیرگون آفتابِ ما ز مشـــرق ها برون (1109/2)

مشـــــرقِ او نسبتِ ذرّاتِ او نه برآمد، نه فرو شُــد ذاتِ او (1110/2)

ما کــه واپس ماندِ ذرّاتِ وییم در دو عالم آفتـــــابِ بی فَییم (1111/2)

باز گِردِ شمس می گـــردم عجب هم ز فرّ شمس باشد این سبب (1112/2)

شمس باشد بر سببها مُطّلع هم ازو حَبلِ ســــببها منقطع (1113/2)

صـــــد هزاران بار ببریدم امید از کـــه از شمس این شما باور کنـید؟ (1114/2)

تو مرا باور مکن کـــــــز آفتاب صـبر دارم من و یا ماهی ز آب (1115/2)

ور شَوم نومیـــد، نومیدیّ من عین صُنعِ آفتابست ای حَسَن (1116/2)

عینِ صُنع از نَفسِ صـــانع چون بُرد هیچ هست از غیــرِ هستی چون چرد؟ (1117/2)

فَیء در این بیت بمعنی بازگشت ، عودت ( مصدر فاءَ ). جَسَن بمعنی خوب ، عالی ، نیکو .

مولانا در ادامه راهنمائی می کند که: مشرق خورشید این دنیا برج قیـرگون و تیره است امّا ما آفتابی نوردهنده داریم کـــــــه از مشرق ها بیرون است و هیچ مشـرق و مغربی ندارد ، مشرق خداوند در رابطه با اجـــزاء عالم نور دهنده ی اوست و چون اجـزاء و ذرّات ذات او در همه جا هست نه غروب و افولی دارد و نه طلوعی دارد بل که همیشه نور دهـنده هست . ما انسان های کامل ناچیزترین ذرّات او هستیم کـــــه با این وجود در هـــــر دو عالم آفتابی هستیم نور دهنده و بدون نیاز به بازگشت نور به او ،

( در مورد بارگشت نور به او توضیحی لازم است : انسان های کامل دو رو دارند ، یک رو همواره بسوی خداست تا از او نور گیرد و دیگر رو بسوی خلق دارند تا نور گرفته شده را به خلق مردمان دهند ، و لذا برای خود چندان نوری برای مستفیض شدن ندارند و بخیل هم نیستند که اضافه داشته باشند که بخدا برکرداند ، و چون خداوند نور دهنده ی اصلی است که بر مبنای مشیّت خودش به اندازه ی لازم نور می دهد تا انسان کامل روزی نور هر کس را به اندازه ی نیازش طبق خواست خداوند به خلق مردمان دهد و خلق مردمان با توجه به فیاضی او به سعی و تلاش بپردازد و از تفکر باز نماند کـــــــه تفکر کردن اولین قدم سالک است و مهم ترین قدم که اگر تفکر را از سالکان گرقتند دیگر جز انحطاط چیزی نمی ماند . در مرحله بعد که شارحان فیء را به عنوان سایه معنی نموده اند و نوشته اند :

مثلاً دکتر زرینکوب در صفحه 261 نردبان شکسته تفسیر نموده که " به عالم امر کـــه حتی ذرّاب واپس مانده اش هم آفتاب بی سایه و بی زوال را می مانند "(!!!) .

و کریم زمانی در صفحه 294 شرح جامع تفسیر نموده که " با اینکه ما ناچیزترین پرتو ذرّات او هستیم با این حال در هر دو جهان بمنزلۀ آفتابی هستیم که هماره می تابیم و هیچ چیــــز نمی تواند بر ما سایه افکند و نور ما را متکدر سازد "!!! . پس انسان های کامل هم سایه دارند و این اشتباه تفسیر سایه بجای تفسیر بازگشت باعث تغییر شرح شده است).

عجیب است با وجود آنکه نور دهنده اوست و منهم بارها ناامید شده که نور بیشتری برای مردمان نمی فرستد ولی باز هم بدور شمس تابان می گـــــــردم و اینهم بعلت فرّ و شکوه و جلال خدای نور دهنده است کـــــه ذرّات عالم را به گـرد خود بـه گردش در می آورد، پس اوست که ما را به گرد خود به گردش وا می دارد، شمس حقیقت خود بر همه ی سبب ها و علت ها آگاه است و به همین علت ممکن است گاهی ریسمان سبب ها رابــــــر مبنای مشیّتش قطع نماید ، صــــــــــد هزاران مرتبه امیدم را قطع کردم ، امید از کــه ؟ از شمس حقیقت که البته تو باور میکنی ؟ کــــــه من از شمس حقیقت آن نور دهنده قطع کـرده ام ، نمی توان باور کرد که ماهی به آب صبر دارد و منهم صبر دارم در حالی کــــــه ماهی به آب زنده است و همانطور هم حیات ما هم به اوست که اگر ناامید شویم این ناامیدی هم دقیقاً فعل و مشیّت اوست ای آگاه . ذات و مشیّت او از آفریدگار هست و لذا ساخــــــته ی او از صانع می تواند ببُرد؟ آیا هیچ هستی و موجودی هست که غیر از خدا فیض ببرد؟

جمله هستیها ازین روضــه چرند گــر بُراق و تازیان ور خود خـــرند (1118/2)

(لیک اسبِ کـــــور کورانه چَــــرَد می نبیند روضــــه را زانست رَد) (1119/2)

و آنکـــــه گردشها از آن دریا ندید هـــر دم آرد رُو به محرابی جدید (1120/2)

او ز بحـــــرِ عذب آبِ شــور خَورد تا کـــــه آبِ شور او را کور کـــرد (1121/2)

بحـــــر می گوید به دستِ راست خور ز آب من ای کور تا یابی بَصَــــــر (1122/2)

هست دستِ راست اینجا ظّن راست کو بداند نیک و بَد را کـــــــز کجاست (1123/2)

نیزه گردانیست ای نیزه کــــــه تو راست می گردی گهی،گاهی دو تُو (1124/2)

روضه بمعنی مرغزار ، سبزه زار ، باغ . دریا بمعنی خداوند . گردش ها منظور اعمال و کردار خداوند است . عذب بمعنی گوارا . بصر یعنی بینائی . دوتو یعنی خمیده ، دولا .

همه ی موجودات از همین مرغزار می چرند اگــــــر اسبی همچون بُراق باشد و یا اسبهای عربی و یا حتی الاغ باشد .

( بُراق به معنی گربه ای که موهای گردنش بلند باشد و چشمانش برق می زند نیز هست امّا چون از کلمه ی چرد استفاده شــــــــده به تر این است که همان معنی اسب بُراق را گزینش نمود تا نشان دهد همه چه خاص و چه عام از این سبزه زار می چرند)

امّا اسب کور کورانه می چرد و از نعمت های خداوند نمی تواند استفاده کند ، و آنکه اعمال و کردار خداوندی برای نیک بختی بندگان را بسامان میرساند را ندید هــــر لحظه رو به کس دیگری دارد و محـــــــرابی جدید برای خود خواهد داشت . او از دریای الهی با آب گوارا ، آب شور می نوشد و آنقدر آب شور می نوشد تا آب شور او را کور کند و در گمراهی بماند ، آن دریای حقیقت بما دلالت می کند و می گوید از آب این دریا با تفکر نیکو بنوش تا بینائی یابی ، که از اندیشه ی نیکو خواهی توانست بمن راه یابی ، در اینجا گمان و اندیشه ی نیکـــــــو است کو آن کسی کــــــــه نیک و بد را بداند، تو در دست خداوند با کفایت همچون نیزه ای گاهی راست قامت می گـــردی و گاهی خمیده و این نیزه گردانیست ای نیزه تا تو بـــدانی اعمالت از اوست .

ما ز عشقِ شمسِ دین بی ناخُنیـــم ورنه ما آن کــــــور را بینا کُنیـــم (1125/2)

هان ضیاء الحق حُســام الدّین تو زود دارُوَش کن کوریِ چشمِ حسـود (1126/2)

توتیــــایِ کبـــــریایِ تیــــــز فعل دارویِ ظلمت کُشِ اســـتیز فعل (1127/2)

آنکه گــــر بر چشم اعمی بر زند ظلمتِ صد ســــــاله زو برکَـــنَد (1128/2)

جمله کوران را دوا کن،جز حسود کز حسودی بر تو می آرد جُحود (1129/2)

مر حسودت را اگـــــر چه آن منم جان مده تا همچنین جان می کَنـم (1130/2)

بی ناخنیم یعنیبی انصاف از نظز نفع به کسی نرساندن . توتیا بمعنی سرمه کــــــه اکسیر روی است . زود فعل یعنی زود اثر . اَعمی بمعنی کور ، نابینا . استیز بمعنی ستیزه ، جُحود یعنی انکار کردن .

( منظور مولانا در این بخش از ابیات از کور را در ابیات قبل راهنمائی نموده بود کــــــه " آنکه گردش ها از آن دریا ندید " و آب شور خورد " تا که آب شور او را کور کــــرد " و اکنون دلالت می کند ما از عشقِ شمس الدین بی ناخنیم ، کـــه البته عشق ، کسی را بی ناخن نمی کند و بر عکس دست و دلباز می کند پس باید منظور مولانا مطلب دیگری باشد) .

دکتر زرینکوب در ص 261 نردبان شکسته ، شرح توصیفی و تحلیلی 1 نوشته :

" این که عشق شمس الدین وی را بی ناخن کرده است، مانع از آنست کـــــه خود وی به کوران حاسد که نمی توانند شمس الحق یا ضیاء آن حُسام الدین را تحمل کنند دارو کند".

کریم زمانی در ص 297 جلد دوم شرح جامع مثنوی معنوی نوشته :

" ما بر اثر عشق شمس تبریزی مغلوب و فانی شـــده ایم، و الاّ ما چگونه آن کور دل را بینا نمی کردیم؟ " و در سطر بعد ادامـــــه داده " چون حضرت مولانا در عشق شمش به حالت محو و بیخویشی فرو رفته، حکم سالک مجذوب را یافته "!!!

ولی اکبرآبادی در ص 125 1 دوم شرح مثنوی نوشته :

" بی ناخن بودن کنایه از نداشتن همّت و تصرّف در کار است "!!!

دکتر محمد عبدالسلام کفافی در ص 453 جلد دوم شرح مثنوی کفافی نوشته:

" مجال کاری نداشتن " !!! برای معنی بی ناخنیم .

اسماعیل انقروی در ص 388 دفتر دوم شرح کبیر مثنوی نوشته :

" مغلوب و فانی شدن " !!!برای معنی بی ناخنیم .

هنگامی که از تصوف عملی ایران اطلاع دقیقی نــداریم خواهیم نوشت : مولانا حکم سالک مجذوب را یافته ! یعنی دو باره برگشته به مرحله اول سلوک یک رهــرو !! و یا می نویسیم مغلوب و فانی شده! نمیدانم یعنی چی ثالثاً مولانا به هنگام سرودن مثنوی می گوید:

" لا تُکِلّفنی فَاِنّی فِی الَفنا / کلََّت اَفهامی فَلا اَحصی ثَنا "

یعنی مرا به زحمت میفکن چون در حال محو هستم و در این حال درک و شــــــعورم از کار افتاده چون از خود نیست شده و لذا بیانی از خود ندارم و در نتیجه نمی توانم ســـــتایش و ثنای کسی را بگویم ، هر گفته ای که در حال استغراق بیان می گـــــردد در هُشیاری قابل درک نیست و سپس ادامه می دهد که :

" من چه گویم یک رگم هُشیار نیست / شرح آن یاری که او را یار نیست "

پس مولانا بهنگام سرودن مثنوی تماماً در حالت حالت فنا بوده است و درک و شعوری برای درمان در این حالت نداشته و تنها گفته های ارشاد گونه برای رسیدن به عشق را بیان می نموده و به همین علت خود را بی ناخن می داند زیـــــــــرا در این حال نمی تواند کوری دل کسی که آب شور خورده و نابینا شده را درمان نماید ، وی به هنگام ســــــرودن مثنوی در حالت فنا گونه فقط راهنمائی می کند و به همین علت می گوید اگـر در این حال نبودم می توانستم این کور را بینا کنم ، پس بهنگام فنای انسان کامل در این حالت بحــال خود نیست که انصافی داشته باشد و آن بی ناخنی بدین سبب است .

مولانا در ادامه اشاره می کــنــــــد : آگاه باش ، ضیاء الحق ، حُسام الدین زود کوری چشمِ حسود را درمان کُن ، تو تیای خداوندی زود اثر است و داروئی ظُلمت کَش ستـــــیزه جوئی است که تا تاریکی را از بین نبرد قرار نخواهد داشت ، آن دارو اگر بر چشم کوری زده شــود تاریکی صد ساله را از میان بر میدارد ، زیرا کـــــه آنان کور دل هستند و همه ی کور دلان را مداوا کُن بجز حسودان را که تو را انکار خواهند کرد ، آن کسی که بتو حسادت می نمایــــد سزاست جان تازه ندهی حتی اگر من باشم و بگذار که در کوری دل جان بکَنَم .

ادامه دارد .......

برچسب: نویسنده: طاها قاسمی تاريخ: جمعه 24 شهريور 1402 ساعت: 19:57

صفحه بندی